خرید بک لینک

در تپه شنی زرگران آن بالا که می رسی.دچار حسی دوگانه می شوی.حس صعود و پیروزی و همزمان با آن حسی درونی که یادآوریت می کند که دیگر جوان نیستی.خس خسهای سینه و تپش های سریع قلب تلقین می کند که بدن کم آورده است.باری وقتی نفسم در قالب افتاد،از آن بالا به چرخش کودکانی که خود را رها کرده و روی شنها غلت می زدند،چشم دوختم.کودکان در معنای واقعی آزاد بودند.عرف و دین آنها را بابت شادی کوتاهشون سرزنش نمی کرد.آن بالا انگار کیلومترها راه رفته باشم،مثل وقتی به بالاترین نقطه سرسره می رسی و بعد سُر می خوری ولذتی زود گذر را تجربه می کنی،دوست داشتم که رها سُر بخورم و به آن پایین برسم.اما اطراف ریگ زرگران شلوغ بود.به جز کودکان که در گیر بازی بودند،مردان و زنان زیادی دنیا را به تماشا نشسته بودند و سُر خوردن ناموزون یک زن ،می توانست جزئی از آن دنیای تماشایی و مضحک باشد.از خیر سُرخوردن گذشتم و آرام رو به پایین حرکت کردم.حرکت در سرپایینی آسان بود و در چشم برهم زدنی به انتها رسیدم.دیگر له له نمی زدم.مغرب که شد زنگ تفریح و سرگرمی به آخر رسید.حسی درونی می گفت که نوبت آدمها به سر آمده و پاس از ما بهتران شروع شده است.این فقط حس و خیال من بود.ماشینها و آدمها هنوز در حال رفت و آمد بودند...

Espantan چهارشنبه دهم مرداد ۱۴۰۳ 1:43

برچسب: نویسنده: مانی رفیعی تاريخ: جمعه 12 مرداد 1403 ساعت: 11:32

صفحه بندی