چرخ گردون
-
تاریخ: 1404/9/15 ساعت: 5:26
اسپنتان
کار
-
تاریخ: 1404/9/15 ساعت: 5:26
اسپنتان
زخم
-
تاریخ: 1404/9/15 ساعت: 5:26
اسپنتان
کلیسا
-
تاریخ: 1404/9/15 ساعت: 5:26
اسپنتان
کوچ
-
تاریخ: 1404/9/15 ساعت: 5:26
اسپنتان
همشهری
-
تاریخ: 1404/9/15 ساعت: 5:26
اسپنتان
طلسم
-
تاریخ: 1404/9/15 ساعت: 5:26
اسپنتان
استاد
-
تاریخ: 1404/9/15 ساعت: 5:26
اسپنتان
قلعه
-
تاریخ: 1404/9/15 ساعت: 5:26
اسپنتان
چای تازه دم
-
تاریخ: 1404/9/15 ساعت: 5:26
اسپنتان
مجله
-
تاریخ: 1403/5/25 ساعت: 13:57
بیشتر مردم می گویند که زنها از خرید کفش و لباس سیر نمی شوند.دنیای رنگین کفشها و لباسها زنها را چون دخترکان کوچک جذب می کند و نمی توان ذات و طبیعت را انکار کرد.در سفر به مرکز استان آنچه که مرا جذب کرد،رنگ الوان کفش و لباس نبود.آنچه جذاب بود،دکه روزنامه فروشی و بوی کاغذ کاهی بود.روزنامه و مجله ها از د...
بی کله
-
تاریخ: 1403/5/19 ساعت: 11:40
اولین بار که به خاطر دانشگاه به سفر دور رفتم،وقتی از اتوبوس پیاده شدم احساس می کردم که به جز پدر،سر هم ندارم.حس آدم بی کله ای را داشتم که سرش را در پیچ در پیچ جاده ها جا گذاشته است.چندین روز درگیر حس گم کردن سر بودم و بعد مغزم پذیرفت که جایگاهش پابرجاست.امروز دوباره همان حس مزخرف زمانه دور را حس کرد...
ریگ زرگران
-
تاریخ: 1403/5/12 ساعت: 11:32
در تپه شنی زرگران آن بالا که می رسی.دچار حسی دوگانه می شوی.حس صعود و پیروزی و همزمان با آن حسی درونی که یادآوریت می کند که دیگر جوان نیستی.خس خسهای سینه و تپش های سریع قلب تلقین می کند که بدن کم آورده است.باری وقتی نفسم در قالب افتاد،از آن بالا به چرخش کودکانی که خود را رها کرده و روی شنها غلت می زد...
زنجره
-
تاریخ: 1403/4/17 ساعت: 11:46
در گرمای تیرماه به کناره رودخانه فصلی رفته ام.آبش خشکیده است.رسوبات بر جای مانده ماسه سنگها را به هم چسبانده است.در گوشه ای پسماند اندک آب رود حالت مرداب گرفته است.بچه قورباغه ها درونش پناه گرفته اند تا از گزند آدمیزاد در امان باشند.آواز آزاردهنده زنجره ها بیشتر از حد معمول است و گوشها را می خراشد.س...
تعطیلات
-
تاریخ: 1403/3/27 ساعت: 18:09
تعطیلات آغاز شده و من از همین روزهای اول خسته و کسل هستم.انگار تمام خستگی های دنیا در لحظه سرم آوار شده است.لیست کتابهایی که با خود قرار گذاشته بودم تا بخوانم،گوشه ای خاک می خورد.وقتی از پس کتاب خواندن بر نمی آیم.به سراغ فیلمها می روم.فیلمهای تخیلی و جادوگری را که داسنانش در قصرهای مرموز و متروک است...
تابلو
-
تاریخ: 1403/3/27 ساعت: 18:09
تابلوی سوزن دوزی که با نخ های ابریشم دوخته ام ،تمام شده است.آن را روی میز تحریر گذاشته و به طرح و نقشش زل زده ام.خاطرات گذشته برایم زنده شده است.وقتی پدر از دنیا رفت.در آن چهار روز پرسه که عجوزه ها در خانه مان گرد هم آمده بودند تا سوگواری کنند.تابلوهای سوزن دوزی که بیشترشان طرح گل و گندم بود و در ها...
تولد
-
تاریخ: 1403/3/14 ساعت: 19:48
با پیغام و پیک آخر وادارم می کنند که به دیدار مادر و نوزاد تازه متولدش بروم.حال و هوای خانه شان با اینجا فرق دارد.اینجا پیش از سال نو با درس و امتحان و کنکور آغاز شده و به نظر می رسد که نمی خواهد به آخر برسد.مثل حس مردن پیش از وقت موعود است.شاید هم حس آبی سرابی پنهان است که در دل می دانی حقیقت ندارد...
ژنها
-
تاریخ: 1403/2/21 ساعت: 13:22
بعد از جنگ کرونا'اولین بار است که به خانه مان می آیند.یکی لاغرتر شده و دیگری حالتی عصبی دارد،که هر لحظه انتظار داری که از سر شوق بغلت کند و های های گریه سر دهد.با احتیاط به آنها خوشامد می گویم و احوال پرسی می کنم.خاطره ای از دوران کودکی وادارم می کند که محتاط باشم.با آنکه دنیا مدرن شده و آدمها صد چر...
آرامگاه۱
-
تاریخ: 1403/2/21 ساعت: 13:22
در دهکده آنسوی نخلستانها،قبرها را با بیل مکانیکی حفر نمی کنند.آنها را مردان دهکده با نظم و ترتیب خاص و با بیل و کلنگ کنده اند.در گوشه ای از قبرستان یک چاردیواری خشتی و بی سقف نمایان است.درون چهاردیواری دو قبر قدیمی وجود دارد.به نظر می رسد ارج خاصی نزد مردم ده داشته اند که برایشان اتاقک خاص ساخته اند...
آرامگاه۲
-
تاریخ: 1403/2/21 ساعت: 13:22
خانه شان اسرارآمیز است یا من چنین تصور می کنم،نمی دانم؟از دخترک مرموز در مورد مقبره اجدادش می پرسم و او انگار اطلاعات کامل و جامعی در مورد اجدادش دارد.کاغذنوشته کوچکی را به دستم می دهد و می گوید "این را نگاه کن دست نوشته های پدر پدربزرگ است.آن را در یکی از کمدهای انباری پیدا کرده ام"دست نوشته روی کا...