فطر - تاریخ: 1403/2/3 ساعت: 15:04
شب از نیم گذشته و دنیا در سکوت عجیبی فرو رفته است.موذنها دستها را از ولوم بلندگوها برداشته و آنها را به حال خود رها ساخته اند.رمضان به سر آمده و فطر آمده است.در خلوت فطر ،وقتی شب به آخر رسیده و مردمان دست از سرمان برداشته بودند،پرسیده بود"این مراسم که بعد از فوت متوفی در اولین عید،مردمان به دیدار خا...
مقدمه - تاریخ: 1403/2/3 ساعت: 15:04
در خفی دو دختر و پسرش را عروس و داماد کرده بود.دخترها صاحب فرزند شده بودند و کودکان از آب و گل در آمده بودند.بعد این سالیان نمی دانم از سر بیکاری یا تفنن برای عیددیدنی آمده بودند.شیطان چندین بار وسوسه ام کرد که بپرسم بعد این همه سال چرا فیلشان یاد هند کرده و گذرشان به اینجا افتاده است؟اما نپرسیدم.نم...
آب - تاریخ: 1403/2/3 ساعت: 15:04
بعد از بند آمدن باران،اولین کار که کردم به قبرستان رفتم.می خواستم بدانم باران تا کجا پشته خاکی قبر عزیزانم را شسته و با خود برده است.محوطه آرامستان گل آلود بود.وقتی راه می رفتم ،منتظر بودم که هر لحظه زمین دهن باز کند و مرا هم چون درگذشتگان ببلعد.مقبره هایی که من دنبال نشانشان بودم، سالم بود.در مسیر ...
دروغ - تاریخ: 1403/1/18 ساعت: 20:04
دوباره الکترونها از بریدگی دستم وارد بدنم می شوند.این بار حتی نمی گذارند که ظرفها را آب بکشم.این بار هم گزش گزنده الکتریسیته را فقط من حس کردم.چراغ بدون سوی فازمتر هم روشن نشد.هر بار یکی از وسیله های برقی را از برق کشیدیم،تا ببینیم که این شوک الکتریکی از کجاست؟آخر به آبسردکن ختم شد.روایتش راحت است،ا...
دمسه - تاریخ: 1403/1/18 ساعت: 20:04
از دنیای مجازی،فروشگاهی را یافته ام که پر از الگو،طرح و تابلوی نقاشی است.نخهای الوان دمسه و طرح های خاصی که سالها پیش آنها را از فروشگاه واقعی کنار تربیت معلم خریداری می کردم،از دل دنیای مجازی سر بیرون آورده اند.پارچه و نخ ها را دیروز از پست تحویل گرفتم.تمام خاطرات یکباره بر سر صحنه ریخته است.هنر و ...
قدیسه - تاریخ: 1403/1/18 ساعت: 20:04
وقتی ایمان رنگ باخته باشد،شب قدر لامعنی می شود.امروز اولین روز مدرسه بعد از تعطیلات نوروز بود.پرونده اعمال همکاران یکی از یکی دیگر وزین تر بود.البته پرونده شب بیداریها،ذکر گفتن،نماز خواندن و قرآن خواندنها را می گویم.من نازک ترین پرونده اعمال را داشتم.آنقدر نازک که به نسیمی درهم می شکست.دوستم با خنده...
نیمه شعبان - تاریخ: 1402/12/12 ساعت: 15:14
همسایه های خانه قدیمی از دیروز است که دور هم جمع شده اند تا برای مراسم نیمه شعبان غذا بپزند.مراسمشان مثل رسم های نذری است با این تفاوت که مناسبتش به وفات عارف بزرگ عثمان مروندی ملقب به قلندر،لعل شهباز است. سالهای زیادی فکر می کردم که مراسم به مناسبت تولدش است،اما کوگل می گوید که مربوط به وفات و مراس...
در دولت - تاریخ: 1402/10/12 ساعت: 22:37
تنها تفریحم رفتن به خانه قدیمی است.روشن کردن بخاری چوبی حس خاصی دارد که نمی توان آن را جای دیگر تجربه کرد.تماشای شعله های آتش ،دیدنی است.در لابلای هر کدام از آن زبانه ها قسمتی از خاطرات برباد رفته کودکی نمایان است.به نظر خاله زنکها این رفتارم غیرمعمول است.از اینکه قیدشان را زده ام ناراحت هستند و گاه...
نخلستان - تاریخ: 1402/10/7 ساعت: 18:27
حوضچه لبریز از آب بود.باد سرد می وزید و سکوتش را در هم می شکست.یخ،سرد و راکد ،شاید منتظر گذر رهگذری یا نوید فصلی جدید بود.خبری از پیر کشاورز نبود.بار آخر که او را دیده بودیم گفته بود"بعد از آخرین سفر به کویت و بازگشت به بلوچستان این زمین را خریدم.خودم این درختها را کاشته و آبیاری کرده ام.اما تازگی ه...
یلدا - تاریخ: 1402/10/7 ساعت: 18:27
می خندد و می گوید"یلداتون مبارک!"می توان خط لبخند کشدار و زورکی اش را از پشت تلفن تصور کنم.من هم لبخند نامرئی تحویلش می دهم و می گویم"کدام یلدا را می گویی؟اینجا خبری از یلدا نیست.ولی هر جا هست.مبارک است"می گوید"راست می گویی!شما که یلدا نداشتید.یعنی نه!منظورم این است که همیشه دورهم هستید و احتیاجی به...
الکترون - تاریخ: 1402/9/26 ساعت: 23:00
شیر آب را که باز می کنم،گزش برق را در یکی از انگشتانم حس می کنم.این جریان خفیف و لعنتی الکترونی را فقط من حس می کنم.دیگر اعضای خانواده مصون هستند.همین مصونیت باعث شده که کسی حرفم را باور نکند.شاید هم در پس نگاهشان نوعی شماتت هم به چشم بخورد.انگشت حساس و نازک نارنجی را که چاقو پوستش را خراشیده چسب کا...
ترس - تاریخ: 1402/9/26 ساعت: 23:00
وارد کلاس که شد،نفسش بند آمده بود و نمی توانست حرف بزند.بعد از مکثی کوتاه خودش را جمع و جور کرد و با استرس گفت"در مسیر مدرسه سگها را دیدم.مجبور شدم دور بزنم و از کوچه دیگر بیایم برای همین دیر شد."نگاهی به او انداختم.نیاز داشت که یک نفر بغلش کند تا ترس و اضطرابش کم شود و به اطمینان برسد.به او اجازه د...
باد - تاریخ: 1402/9/6 ساعت: 13:36
به جز زوزه باد که ستوران را بالای پشت بام به حرکت در آورده،صدای موذن هم از دور به گوش می رسد.چنین به نطر می آید که آن بیرون غوغاست و امنیت درون خانه پناه گرفته است.خبری از صدای ماشینهای دوهزار نیست.آنها نیز در گوشه ای آرام گرفته اند.شاید به خط مرزی رسیده و بار را در مقصد خالی کرده اند.ماهاتون دیگر پ...
آسمان - تاریخ: 1402/9/6 ساعت: 13:36
برایم گفته بود که "اگر ده فرزند داشته باشی یا یکی،وقتی همه سروسامان گرفتند.آخرش تنهایی است که برای والدین می ماند"من در جواب گفته بودم"نه!اینجا اینچنین نیست"و او لبخندی زده و گفته بود"چرا! همه جا آسمان همین رنگ است و فارس و بلوچ نمی شناسد.قانون زندگی همین است"از این مکالمه سالها می گذرد و من تازه با...
مسجد - تاریخ: 1402/8/16 ساعت: 15:19
دزدها در و پنجره مسجد کهنه و قدیمی را کَنده و با خود برده اند.معتادان کنار محراب آتش روشن کرده و پسماند غذاهایشان را گوشه ای ،رها کرده اند.کودکان با خط خرچنگی ،نام و نشان خود را بر دل دیوار گلی حک کرده اند.همه این تحولات طی دو سال ایجاد شده است.از آخرین بار که مسجد را دیده ام دو سال می گذرد.در زیارت...
هشدار - تاریخ: 1402/8/16 ساعت: 15:19
مدیر می گوید"فلان دختر اختلال دو قطبی دارد.هوایش را داشته باشید و مراعاتش را بکنید."هیچ کس در جهت تایید یا تکذیب سخنی نمی گوید.ظاهرا همگی حرفش را می پذیریم.من در گوگل سرچ می کنم و در مورد کودک دو قطبی مطالبی می خوانم.فکرم در گیر می شود و ذهن فلسفه های بسیار می بافد.در کلاس درس تا چند قدمی میز معلم،ص...
پیاده روی - تاریخ: 1402/7/2 ساعت: 17:13
هر صبح صدای گامهایشان از پشت دیوار به گوش می رسد.گاه پچ پچ هایشان به گوش می رسد و گاه بی صدا رد می شوند و پی کار خود می روند.ماهاتون برنامه صبحگاهی آنها را برایم گفته است.چند نفر از زنهای همسایه بعد از پیاده روی به مکتب می روند و دوباره پیاده به خانه برمی گردند.مسیرشان طولانی است و اگر ادامه دهند به...
مانترا - تاریخ: 1402/7/2 ساعت: 17:13
مادر ملای دهکده به خانه مان آمده.او را در صدر مجلس می نشانم.محترم و مهربان است و به دیدار مادرم آمده است.داستانهای واقعی زیادی از اجنه،بیماریها ،ترس و وهم آدمها بلد است.پسرش یک درمانگر خاص است.آخرین بار ماهاتون اصرار کرده بود که برایش خاک ببرم تا بر آن ورد بخواند و آن را در چهار طرف خانه پخش کنم تا ...
کدینگ - تاریخ: 1402/7/2 ساعت: 17:13
کارت سوخت قفل شده و از شانس بد به اسم من بود.شرکت نفت همه قفل شده ها را به خاش و زاهدان ارجاع می داد و خودش را از قید مسئولیت رها کرده بود.مجبور بودم به خاش بروم.صبح زود بود به جز سوخت برها ،پرنده پر نمی زد.مسیر تا چشم کار می کرد،بیابان و بیابان بود.حتی از چوپانها و آواز گوسفندان هم خبری نبود.انگار ...
کاربلد - تاریخ: 1402/6/24 ساعت: 20:06
یک فایل صوتی در مورد رتبه بندی معلمان بود.مردی برای دولتمردان سخن می گفت.قانون و تبصره ها را خوب بلد بود و از سخنانش پیدا بود که سواد واقعی دارد.کسی که مخاطب حرفهایش بود و قرار بود پاسخگو باشد.سعی داشت از همان راهکارهای کلیشه ای استفاده کند و موضوع را بپیچاند ، زود جمع کند و پی کارش برود.اما او بلد ...

برچسب‌های محبوب

کلات سرباز | نماز دیگر