ملاقاتی - تاریخ: 1401/12/21 ساعت: 22:08
فصل سرما به آخر رسیده و خبری از باد سرد شمال نبود.من دور از هیاهوی لشکر به سنگریزه های مزار پدر چشم دوخته بودم و به نظر فاتحه می خواندم.پسرم گفت"سعی کن خودت را کوچک کنی و پشت قبر قائم شوی"پرسیدم"چرا؟"گفت"مردی از آنطرف به سوی ما می آید و ممکن است،اعتراض کند"گفتم"به اون چه!مگر مفتش قبرستان است؟"گفت"مگ...
زاویه - تاریخ: 1401/12/21 ساعت: 22:08
در مسیر حرکت رو به آرامستان،وقتی از کنار زباله ها و آشغالهای انبارشده در انتهای کوچه ها عبور می کردیم،حسی ناشناخته و درونی می گفت که "تو دیگر متعلق به این کوچه پس کوچه های خاکی نیستی!"شاید برق کفش و لباسم با آن کوچه خاکی و تل خاکروبه نمی خواند.باید یک دور کنار آن دخترک موفرفری که به زحمت، خاک لباس چ...
یاوه - تاریخ: 1401/11/28 ساعت: 19:48
بازار پارچه فروشان به راه است.خطی که دکانداران بلوچ را از افغانها جدا می کرد،درهم شکسته و به نظر می رسد که زور اجنبی ها زیادتر بوده است.این سومین غروبیست که برخلاف میلم به دکانها سر زده ام و در آخر پارچه ای را از همان مغازه ی اول خریده و به امنیت خانه بازمیگردم.رنگ پارچه سبز سیدی است و گلهای طلایی د...
زمستان - تاریخ: 1401/11/28 ساعت: 19:48
روی جانماز حصیری نشسته و تسبیح می گرداند.تسبیحش چوبی و رنگ کهنگی گرفته است.خدا می داند که چند هزار مرتبه ذکر گفته است.ذکرش که تمام می شود،می خندد و می گوید"که گفتی زمستان تمام شده و سرما به آخر رسیده؟"باز نگاهی عاقل اندر سفیه می اندازد و می گوید"ولی حساب و کتاب زمستان هنوز باقی است.به این راحتی ها ن...
پاتوق - تاریخ: 1401/11/28 ساعت: 19:48
جوان به نظر می رسد اما اعتیاد او را در هم شکسته است.پاهایش پرانتزی و کمرش خمیده است.نزدیکتر که می شوم چهره استخوانی و سیاهش از زیر انبوه موهای ژولیده اش پیدا می شود.در لابلای آشغالهای کنار پیاده رو به دنبال تکه نانی است.تکه نانها را در پلاستیکی می ریزد و زیرچشمی نگاهم می کند و به راه خود می رود.از ه...
مهارت - تاریخ: 1401/10/30 ساعت: 7:20
رو به شرق،بعد از گذر از مقبره سلطان در سمت راست،راهی فرعی نمایان می شود.مردی خط سفید راه را گرفته و به راه خود می رود.هوا سرد است و سوار خبر از حال پیاده ندارد.بعد از آن، خط جاده سفید و بکر است.گویی گذر رهگذرها به آن مسیر پر آشوب نرسیده است.باران نم نم باریده و به جز خیسی خاک،خبری از جویبارها نیست و...
نعل - تاریخ: 1401/10/30 ساعت: 7:20
رو به غروب خورشید ،جایی که روز به آخر می رسد،دکانی ست که دیوارهای کاهگلش،سیاه شده است.دربش چوبی و کنده کاریهای ظاهرش متعلق به این عصر نیست.درون دکان،کوره آهنگری با آتشی که زبانه می کشد،هویدا است.مردی با چکش سنگینش بر آهن سرخ می کوبد و اثری نو خلق می کند.اطرافش پر از داس و تبرهایی ست که زیر نور زرد ل...
درختچه - تاریخ: 1401/6/29 ساعت: 2:27
به جز آلوئورا هر گلدانی که کاشتم ،سبز و بعد مدتی خشک شده بود.انگار دستی به عمد دست روی دهنشان گذاشته و خفه شان کرده باشد.این بار دانه کرچک قرمز کاشتم.دانه آن را کارگر شهرداری برایم آورده بود.کرچکها زود رشد کرده و مثل ماری،سبز قرمز سر از خاک بیرون آورده اند.آدم یاد دانه های لوبیای سحر آمیز می افتد.ما...
جشن - تاریخ: 1401/6/11 ساعت: 18:36
صدای ساز و دهل عروسی در فضای خانه پیچیده است.انگار نوازندگان در حیاط خانه باشند،اما حقیقت آن است ،که نوازندگان در خانه همسایه و دورتر از خانه ما هستند.به جز ساز و آواز خواننده سر هر ساعت صدای شلیک تفنگهایشان ،به گوش می رسد.در و پنجره ها را بسته ام،اما صدای گوشخراش شلیک تفنگهایشان باز گوشها را می خرا...
اخم - تاریخ: 1401/6/11 ساعت: 18:36
از در خانه که خارج شدم تا آخرین گام پیاده روی اخم بودم.انگار از دماغ فیل افتاده باشم و زخم برداشته باشم یا شاید مصداق همان ضرب المثل بوده و با خودم هم قهر بودم.اما وارد خانه قدیمی که شدم.لبخند به چهره ام بازگشت.گویی به بهشت پا گذاشته باشم.بهشت را بارانهای مونسون ،اب و جارو کرده بودند.حیاط بزرگ خانه ...
رود - تاریخ: 1401/6/11 ساعت: 18:36
در مسیر کلپورگان،پیشتر از مقبره سلطان،راهی فرعی رو به جنوب باز می شود ،که آدمها و ماشین سوارها را به"مات کور"مادر رودها می رساند.رود هنوز پر آب است و درختان کوچک گز کنارش نگهبانی می دهند.گویی هشدار می دهند و حریم را برای آدمها معلوم می کنند.شاید هم نگهبان بی سلاح آدمهای خسته هستند.آب رود زلال شده و ...
حصیر - تاریخ: 1401/3/5 ساعت: 22:08
بعد از احوالپرسی می خندد و می گوید"با خودم گفته ام حتما بی بی فکر می کند که کرونا گرفته و مرده ام که سراغی نگرفته ام."از اینکه مرا بی بی خطاب می کند،تعجب می کنم.با خود فکر می کنم که او چقدر مرا بزرگ می بیند؟یا شاید هم سن و سالم را بیشتر از حد واقعی تصور می کند.رو به او می گویم"نه!فکر کردم که شاید بچ...
قلیان - تاریخ: 1401/3/5 ساعت: 22:08
هنوز غذا را روی اجاق چوبی می پزم.به بوی دود و آتش عادت کرده ام.از وقتی مریض شده ام،نوه هایم از سرچشمه برایم آب می آورند.قبل از آن خودم آب می آوردم.باید بیایی و ببینی که چطور از دل کوه آب بیرون می چکد و پای کوه جمع می شود.مردم می گویند ،آن چشمه از برکت وجود عارفی که هر شب آنجا نماز می خوانده ،از دل ک...
گرده1 - تاریخ: 1401/2/17 ساعت: 15:22
مقنعه بلند چانه دار با چادر سیاه کش دار پوشیده است.چادرش از تمیزی برق می زند ولی چروک است.رنگ چهره اش کمی از چادر روشن تر است.ماسک نزده است.معلوم است که کرونا برایش تمام شده است.لباسش آبی آسمان با گلهای ریز قرمز است.دعوت می کنم که داخل بیاید.دو دل است.می گوید"همین بیرون روی حصیر می نشینم."اصرار می ک...
گرده ۲ - تاریخ: 1401/2/17 ساعت: 15:22
اگر مهلت دهم تا شب برایم زندگینامه می بافد.بالشی به دستش می دهم تا کمی استراحت کند.سرش را که بر بالین می گذارد،انگار یاد مطلب مهمی افتاده باشد،دست در جیب بزرگ لباس بلوچی اش می کند و پودری شیری رنگ که با مهارت خاصی در کیسه فریزری پیچیده شده ،بیرون می آورد.آن را به دستم می دهد و می گوید"گرده درخت نخل ...
موی جهنمی - تاریخ: 1401/2/17 ساعت: 15:22
به هنگام تحویل برگه امتحان،چادرش را که به زور نگه داشته از دستش رها می شود و روی زمین می افتد.برگه را به دستم می دهد و چادرش را که پرخاک شده از روی زمین جمع می کند.نگاهی به مقنعه اش که تا نصف سر بالا کشیده و زلفی که روی چشمش آویزان است ،می اندازم.طره موی پریشانش با چادری که سر کرده نمی خواند.می گویم...
آتش - تاریخ: 1400/11/25 ساعت: 4:41
شکوه آرامستان بار دیگر فرامی خواندم.این بار نمی روم.از در گورستان تا مزار پدر ،در جای جای باریکه راهی که مرا به آن پشته خاکی می رساند،کج گور حفر کرده اند.با آنکه عاقبت یکی از آنها نصیبم می شود،اما مردن و دفن شدن زیر تلی از خاک ترس خاص خود را به همراه دارد.نیست شدن و کوتاه شدن دست از دنیایی که روزی ب...
نقش - تاریخ: 1400/11/25 ساعت: 4:41
پیشترها وقتی دختر دبیرستانی بودم،زن همسایه می پنداشت که به خاطر چهار کلاس سوادم،بیشتر از دیگران می فهمم.با وجود اختلاف سن دوستان خوبی برای هم بودیم.در روزهایی که من میان خیل کتابها گم بودم،او مشغول دوخت لباسی سفیدرنگ با گلهای ابی و قرمز بود.برایم گفته بود آن لباس را برای عروس آینده اش می دوزد.چنان ب...
قلعه سب - تاریخ: 1400/11/25 ساعت: 4:41
معلوم بود بنایی که قلعه را ساخته مهارت خاصی داشته است.مهارتی که هر چه جلوتر میرویم در گذر زمان فراموش تر می شود.صعود به بام قلعه،جایی که پسرها دنیا را به تماشا نشسته بودند،کار سختی می نمود.پله ای وجود نداشت یا اگر وجود داشت از دید ما پنهان بود.باید مثل گربه های چالاک از دیوار بالا می رفتی و بام را ف...
ازمون - تاریخ: 1399/8/5 ساعت: 7:56
اولین امتحان حضوری دانش اموزان بود.تنها پروتکلی که مدرسه و دانش اموزان اجرا کرده بودند،ماسک بود و بعد از آن همه جولان کرونا بود.دانش اموزان را در حیاط نشانده بودیم که از شر کرونا در امان باشند ،غافل

برچسب‌های محبوب

کلات سرباز | نماز دیگر