امتحان
-
تاریخ: 1398/9/30 ساعت: 22:43
پرنده پر نمی زد.حتی خبری از گازوییل کش ها و مردان گونی به دستی که قوطی و پلاستیک جمع می کنند نبود.سردی سحرهای پاییزی مردمان را اسیر حصار خانه ها کرده بود.از اینکه در ان هوای سرد شوهرم را وادار کرده بو
مرگ
-
تاریخ: 1398/9/30 ساعت: 22:43
مرد همسایه به رحمت خدا رفته است.ابتدا از مرگش متاسف شدم و هر چه جلو رفتم بیشتر به این نتیجه رسیدم که مرگ حق است و تمام.در سالهای دور که من به اجبار مدیر مدرسه بودم.بیشتر وقتها مسیر خانه تا مدرسه را پی
كافه
-
تاریخ: 1398/9/30 ساعت: 22:43
تعریف کافه انسوی خیابان را زیاد شنیده بودم.جایی اختصاصی برای مردان که گپ بزنند و خستگی در کنند و به ارامش دروغین برسند.این بار گذر من به ان ارامش زودگذر رسیده بود.برای خودم مخلوط شیرچای سفارش دادم و چ
تمدن
-
تاریخ: 1398/9/30 ساعت: 22:43
بعد از مدتها ماهاتون سر از خانه ما در اورده است.امده تا اخبار روستای متمدن را بگوید و برود.اخبارش جالب نیست.خبر زندگی هایی ست که به بن بست طلاق کشیده است.می گوید"نمی دانم مردها مشکل دارند یا زنهایی که
سکوت
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 18:04
ننوشتن و گم کردن این صفحه اوایل سخت بود و بعد سهل و فراموش شد.بنی ادم زود به قفس عادت می کند.امروز دفتر مدرسه پر از والدین و معلمین بود.من و دوستم مثل افسرده ها و پیرزنهای عهد عتیق به هم زل زده بودیم.
رمان
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 18:04
مثل دیگر پسربچه ها که هم صحبتی جز مادرشان ندارند.یکریز سوال می پرسید.گذشته و اینده برایش مهم بود و از حال که او را پای درس و مشق نشانده بود متنفر بود.من غرق خواندن رمانی خارجی بودم.ان را برنامه طاقچه
وفات
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 18:04
به کسی که مادرش را از دست داده بود چه می توانستم بگویم?چطور میشد او را دلداری داد به جز انکه همراهش اشک بریزی و دعوت به صبرش بکنی یا در خفی و دعای اخر نماز برایش طلب عافیت کنی.مونث ها میگفتند اگر شوهر
ارشد
-
تاریخ: 1398/8/23 ساعت: 3:21
دفترچه ارشد پیام نور را دانلود کرده ام و چشمم بر صفحه خشک است.با این حجم از مشکلات و مشغله ها چطور به فکر ادامه تحصیل افتاده ام خدا می داند?اولین بار که به فکر ادامه تحصیل افتادم پنجم دبستان بودم.روست
سياهی لشکر
-
تاریخ: 1398/8/23 ساعت: 3:21
دست و پا میزدم که جزیی از سیاه لشکر باشم و این نفرتم را از رفتن به جلسه بیشتر و بیشتر میکرد.دو دانش اموز اویزانم بودند.مدیر اصرار داشت که بروم و من ناچار بر خلاف میلم پذیرفته بودم.برای مقدمه و ابزار و
ازادی
-
تاریخ: 1398/8/23 ساعت: 3:21
گویی باری از دوشم برداشته شده بود.به دنبال دلیل این سبکی بودم و یافتم.دیروز اخرین مهلت ثبتنام ارشد پیام نور بود.بین ادامه تحصیل و عبور از ان دو دل بودم.پتو روی سر کشیدم و اسوده خود را به خواب زدم.خواب
خواب
-
تاریخ: 1398/8/23 ساعت: 3:21
شب از نیم گذشته صبح باید به مدرسه بروم اما خواب به چشمم نمی اید.دلم نمی خواهد که بخوابم.خوابها پر از کابوسهای تلخی هستند که به وقوع می پیوندند.از مرگ و بیماری و اخطار بگیر تا جک و جانورهایی که خواب از
اسوده
-
تاریخ: 1398/8/23 ساعت: 3:21
با اب و تاب از دخترش می گوید.از اینکه فرزندش از مدرسه صاف به خانه مادرش می رود و او خیالش راحت است.من ناخوداگاه فرزند او و خودم را مقایسه می کنم.به مادری که بیمار است و پسری که در ساعات مدرسه من در خانه رها است.ادمهایی چون من میزان که دستشان می گیرند به عدالت خدا شک می کنند.مذهبیون با ترفندهای مختلف...
پف چشمان سیه
-
تاریخ: 1398/8/23 ساعت: 3:21
با چشم های پف کرده از خواب بیدار شدم.وقتی خود را در اینه دیدم نگران شدم"حالا چطور با این چشمها به مدرسه بروم?"با خود گفتم"خاک بر ان مخ زنانه ات نشود با این اشکهای دم مشکت!حالا بیا و درستش کن."یک تابست
مهمان
-
تاریخ: 1398/8/23 ساعت: 3:21
خسته از مدرسه می ایم و تازه اغاز کار خانه است.اشپزخانه اشفته است.ان را سامان می دهم در حالیکه از سرما به خود میلرزم.تا بوده پاییز و زمستان مطبخ سرد و یخ است.شعله ابی گاز وقتی می سوزد فقط ته غذاها را م
جولانگاه
-
تاریخ: 1398/6/13 ساعت: 13:56
خاله زنکها برا دیدن مادر امده بودند.بچه های کوچکشان خانه را روی سرشان گذاشته بودند.معلوم نبود به ملاقات مریض امده بودند یا گذرشان به مهدکودک افتاده بود?زود پذیرایی شان کرده بودم تا زود بروند ولی انها
دختران بلوچ
-
تاریخ: 1398/6/13 ساعت: 13:56
بعد از مدتها فرصتی پیش امده و به خانه دوستم رفته بودم.دو خواهر و سه دخترش هم در خانه بودند.دختران با لباس زیبا و رنگینشان جلب توجه میکردند.در لابلای گفتگو با دوستم دلم سخت گرفت و حواسم به حرفهایش نبود."چرا من خواهر یا دختری ندارم که لباس رنگین محلی بپوشد و موهایش را مدل بدهد?"و هزاران پرسش و سرزنش د...
کتمان
-
تاریخ: 1398/6/13 ساعت: 13:56
گاهی ادمیزاد احساس میکند که تافته جدا بافته است در حالیکه احساسش غلط است.من سالها چنین احساسی داشتم و وقتی به حکم رسم ازدواج کردم فهمیدم که حسم غلط است.من هم یک دختر عامی بلوچ بودم که راه دیگر دختران
پیله
-
تاریخ: 1398/6/13 ساعت: 13:56
شب گذشته و به سحر رسیده ام.حس گنگ مرگ حکمفرماست.طوطی وار به رکوع و سجود می روم و از نماز چیزی نمی فهمم.از غلتک نقد رد شده ام و حواسم پرت له شدنم است.بزرگان گفته اند که من مرده ام یا کرموار زندگی می کنم.برای زنده شدن باید که پروانه شوم.نقدشان را نمی پذیرم و بابت نپذیرفتنم طرد میشوم.جای مخوفش انجاست ک...
گمشده
-
تاریخ: 1398/6/13 ساعت: 13:56
نمی دانم چه چیز وادارم کرده بود اما بعد از مدتها تیپ با کلاسی برا خودم ساخته و به جشن تولدی رفته بودم.در مجلس مثل گوسفندی که راه گم کرده بودم.سنگینی نگاه دو تا از زنها را به خوبی روی خودم حس میکردم.از
فحش
-
تاریخ: 1398/6/13 ساعت: 13:56
یک پسربچه کوچیک است که خوب را از بد تشخیص نمی دهد.نمی دانم سر چه چیز اما پسرم از دستش عاصی میشود و می رود.پسر کوچک فحش رکیک می دهد که به من برمیگردد.این قصه از دیرباز سر دراز دارد که در دعوای پسران ،م