یخبندان تن
-
تاریخ: 1397/11/29 ساعت: 5:34
هوا که سرد می شود.درد و تظاهرات هورمونی ماهیانه دو برابر می شود.در رختخواب مچاله شده بودم.به یک نفر احتیاج داشتم که محکم بغلم کند اما همان یک نفر خاص نبود.از ازل وجود نداشته و نخواهد داشت.داستان نوازش
دام
-
تاریخ: 1397/11/29 ساعت: 5:34
من از دور او را به تماشا نشسته بودم.زمین را شخم می زد.می خواست نهال بکارد.جوان بود اما کمردرد ازارش می داد.نشسته شخم می زد.گفتم"می خواهی کمکت کنم?"گفت"نه"و به کارش ادامه داد.در سالهای کودکی و هم بیشتر
عقل و احساس
-
تاریخ: 1397/11/29 ساعت: 5:34
ان روزها وقتي پسر بی بی دسته گلی به اب میداد.بی بی با خشم نگاهش میکرد و میگفت"یک جو عقل در ان کله ات نیست."بعد رو به من میگفت"چه میشد نعیم مثل تو دختر ميشد.ماشاالله نديده ام يك بار كار غلطي بكني."بي ب
جلسه
-
تاریخ: 1397/11/29 ساعت: 5:34
مجلس به اخر رسیده بود و ما در واپسین لحظات رسیده بودیم.سلام کردیم و وارد شدیم.کسی از صدر مجلس گفت"امده اید که خسته نباشید بگویید?"خنده ای تحویلش دادیم و سکوت کردیم.برگه های ختم جلسه را که امضا كرديم.ج
معامله
-
تاریخ: 1397/11/29 ساعت: 5:34
وسط معامله ی مردان گیر کرده بودم.داد و ستدی که در سالهای دور انجام شده بود.ان روزها زیاد دنبال موبایل و تكنولوژي خاصش نبودم.سیم کارتم به فروش رفته بود.سیم کارت به نام من بود و در ازای مبلغی دست مردی غ
گوشزد
-
تاریخ: 1397/11/29 ساعت: 5:34
خروسخوان از خوابش زده و همراه دوستانش به کوه رفته است.انها رفته اند که در کنار زیبایی کوه صبحانه بخورند.بخندند و تفریح کنند و غمهای دنیا را از یاد ببرند.در گذشته های دور ان زمان که دختربچه ای بیشتر نب
بار مردمان
-
تاریخ: 1397/11/29 ساعت: 5:34
تا به انها خوشامد می گویم دفتر گله و شکایت مادر خانواده باز می شود.بهتر است نامش را دفتر بدبختی ها بگذارم.نمی دانم چرا اصرار دارد که من باید بابت سرماخوردگی نوه هایش و کارمند بودن دخترش متاسف باشم.درد
زنگوله
-
تاریخ: 1397/11/29 ساعت: 5:34
صدای خنده هایشان فضا را پر کرده بود.من هم جزیی از کل انها بودم اما به وضوح حس میکردم که خنده ام مصنوعی است.بیشتر دوست داشتم که جمعشان را ترک کنم و کمی از انها دورتر بنشینم.دود قلیانشان هر چه از زمان م
مکث
-
تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 17:04
مذهبیون ده بالا به سران شکایت برده و خواستار برکناری معلمان مرد از مدرسه دختران شده بودند.من طبق معمول در دل آنها و رفتارشان را قضاوت کرده بودم.با خود گفته بودم"مدرسه ما هم دبیر مرد دارد.چطور دختران ا
بیست و یکمین
-
تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 17:04
شب از نیم گذشته بود.وارد خانه شدیم.به هنگام بستن در که چهارطاق رو به کوچه ی بی انتها باز شده بود.دلم هوای قبرستان کرد.اگر دیوارها و خانه ها را خذف می کردیم و من مستقیم مسیر را می گرفتم بدون حایل به قب
پرورش
-
تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 17:04
دخترها گویی مست شده اند.گفتگو با آدمی که در حال خودش نیست مثل کوبیدن آب درون هاون است.یاد گرفته ام که سربه سرشان نگذارم.چه اهمیتی دارد دکتر یا خانه دار شوند وقتی ادب را به درستی نیاموخته اند.شاید به این نتیجه رسیده ام که اموزش چه اهمیتی دارد وقتی در وبلاگ پرورش کلمه خلل افتاده است.
گذشته
-
تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 17:04
خاطرات و سرگشتگی در وبلاگ گذشته کلمه های دور دردی را دوا نمی کند.اما آن زمان خاص وبلاگ گذشته کلمه مثل فیلم جلوی چشمانم رژه می رفت.حکایت هانی و شی مرید یا لیلی و مجنون نبود.حکایت شخصیت های معمولی یک داستان بود.پدر وفات کرده
یک روز تعطیل
-
تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 17:04
یک روز وبلاگ تعطیل کلمه بود و می توانست تکرار روزهای وبلاگ تعطیل کلمه دیگر باشد.نصف روز در مطبخ بگذرد و الباقی به پرداخت خرد و درشت هایی که روزگار به اجبار بر گردنت گذاشته خاتمه یابد.اما گند روز وبلاگ تعطیل کلمه با آمدن میهمانانی که
موش همسایه
-
تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 17:04
ترس در دنیای مردان لامعنی است یا معنای خاص خودشان را دارد.تفسیری که فقط خودشان بلدند و به آن اعتقاد دارند.هر بار که او از سر خوشی یا اجبار شب را در خارج از خانه گذرانده بود.در سکوت نیمه دوم شب وقتی پ
دگرگونی
-
تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 17:04
امروز تمام نیرویم را جمع کرده بودم که کارهای خانه را سامان دهم و فردا فقط کتاب بخوانم.همه برنامه ام نقش بر آب شده است.به یک دورهمی دعوت شده ام.نمی دانم چرا اما از آن زنها در گریزم حتی از مادر که بهشت
عدالت
-
تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 17:04
زنگ تفریح که خورد در میان جیغ و داد دخترها از کلاس خارج شدم.من از دست آنها رها شده بودم و آنها از شر من. در مسیر کلاس تا دفتر مدرسه دختری برایم جلب توجه کرد.هر بار که او را دیده بودم در حال خوردن چیپس
غافل
-
تاریخ: 1396/11/14 ساعت: 23:06
اصرار داشت که به خانه اش بروم و من هر بار به بهانه ای گریخته بودم.این بار راه فراری نبود.به ناچار پذیرفتم در حالیکه ته دلم ناراضی بود.آدمهای خوبی بودند و حسابی تحویلمان گرفتند اما یک ایراد کلی در جمع خانوادگی شان آزاردهنده بود.آنها با هم مهربان نبودند و زود حالت تهاجمی میگرفتند.مادر سر دختر غر میزد ...
زنده به گور
-
تاریخ: 1396/11/14 ساعت: 23:06
زنده به گورقدر عافیت کسی داند که به مصیبتی گرفتار آید و او گرفتار مصیبت دخترانه ی خودش شده بود.پدرش گفته بود "دخترم تو دیگر بزرگ شده ای.سواد خواندن هم که داری پس لازم نیست که به مدرسه بروی."او با هزار خواهش و تمنا امسال را به مدرسه آمده بود.مثل سابق بازیگوش و سربه هوا نبود.گویی یک ماهه بزرگ شده بود....
فرصتی برای افسردگی
-
تاریخ: 1396/11/14 ساعت: 23:06
فرصتی برای افسردگیگاهی لازم است در جایی به غیر از چهاردیواری خانه و مدرسه به نماز و نیایش بپردازیم.جایی خلوت مثل یک مقبره،معبد،غار یا هر جایی که فقط خودمان باشیم و کسی حضور نداشته باشد تا شاهد دعا و استغاثه مان باشد.به جز پیرزن مجیبر مقبره سلطان تا به حال هیچ زنی را ندیده ام که چنین خلوتگاه دنجی برا...
خلا
-
تاریخ: 1396/7/22 ساعت: 19:56
می گوید خانمش به خانه ی پدرش رفته است.او باز هم سخن می گوید و من در همان جمله ی اول حرفهایش جا میمانم.من در محرومیتی که خدا برایم چیده در میمانم.اینکه سالها با آدمهای دیگر فرق داشته ام و این تفاوت بی صدا مچاله ام کرده است.یک جای خالی که با وجود هیچ کس پر نشده و همچنان خلا خود را حفظ کرده است.دوستی م...