خانه
-
تاریخ: 1396/5/7 ساعت: 5:31
خانه متروک فقط به این درد می خورد که روی پله ی اتاق پدر بنشینی و زل بزنی به در و دیوار اتاقهای رو به رو و غصه بخوری که چرا رنگ در پریده یا دیوار فرسوده شده؟غافل از آنکه در و دیوار با همان رنگ پریده و تن فرسوده شان عمرشان بیشتر از آدمهاست.یا از گذشته ها یاد کنی و سیر تغییرات را در خانه ای که رو به وی
نفرت
-
تاریخ: 1396/5/7 ساعت: 5:31
با هم درصد جوابهای درست آزمونی را که داده بود حساب کردیم.او و مادرش از آزمونی که داده بود راضی بودند.مادرش گفت"من فلان سال و فلان سال برای فلانی و فلانی دعا کردم.در امتحانشان قبول شدند.حتما دخترم هم قبول می شود."دعا و نیایش جای خود داشت اما علم معلمی ام میگفت آن دختر با درصدهایی که زده در آزمون دبیر
آزادی
-
تاریخ: 1396/5/7 ساعت: 5:31
عمه می گوید"چه اشکال دارد که به سفر رفته اند.این روزها زنها را نمی توان در خانه حبس کرد چه برسد به مردان.چهار روز سفر می روند،آب و هوایی عوض می کنند،آرامش پیدا می کنند و برمیگردند."شاید تاحدی هم حق با او بود اما عمه فکر میکرد که دخترها در خانه حبس نیستند.در عمل زنهای اینجا زندانی هستند.گستردگی زندان
خانه متروک
-
تاریخ: 1396/5/7 ساعت: 5:31
یک ماهیتابه کهنه آلومینیومی بود.آن را در حیاط پشتی خانه متروک پیدا کردم.برای کسی که آن را دور انداخته بود ارزشی نداشت اما برای من ارزشمند بود.نمی دانم در دورانی که دختر خانه بودم چقدر در آن سیب زمینی یا چیزهای دیگر سرخ کرده بودم.چقدر در کنارش در تابستان عرق ریخته و در زمستان گرم شده بودم یا چند فرمو
بازنشسته
-
تاریخ: 1396/5/7 ساعت: 5:31
زنها وقتی بازنشسته می شوند راحت می توانند سرشان را گرم کنند از خیاطی گرفته تا بشور و بساب آشپزخانه و خرید،حتی می توانند ساعتها روی کاناپه لم بدهند و به رویاهای دست یافتنی و دست نیافتنی شان فکر کنند یا حتی کارتون و فیلم های قدیمی را نگاه کنند اما اگر مردان بازنشسته شوند و هیچ هنری به جز کار اداری شان
بهلول
-
تاریخ: 1396/5/7 ساعت: 5:31
مرد مغازه دار با ریش و سبیل انکارد شده و لباس مرتب مشغول کاسبی بود.مرد دیگری با لباس مندرس،موهای ژولیده و چند کارت و کاغذ آشغال در دستانش پارچه ی سفیدی را روی زمین پهن کرده بود و با خودکارش چیزهایی روی آن می نوشت و ادا و اطوار خاص از خودش درمی آورد.ماشینی که من درونش نشسته و بر صندلی اش تکیه زده بود
امام جماعت
-
تاریخ: 1396/5/7 ساعت: 5:31
یک زن با مقنعه و لباس سرخ پیش نماز زنها و مردهایی بود که به نماز جماعت ایستاده بودند.مه بی بی با همان تعصب همیشگی و بدون علمش گفت"این ملک کجاست؟لابد مسلمان نیستند که یک زن را امام جماعت کرده اند.گفتم"نمی دانم. زیرنویسش را نگاه نکردم که مردم کدام کشور هستند؟ولی وقتی نماز می خوانند لابد مسلمان هستند."
آواز
-
تاریخ: 1396/5/7 ساعت: 5:31
سالها قبل وقتی یک دختر کوچک بودم.زمانی که با برادرم دعوا میکردم و خلقم تنگ میشد.می گفتم"گور!"مادرم تا این کلمه را می شنید سرزنشم میکرد و میگفت"از گورها که آوازی بلند نمیشود."آن وقتها معنی حرف مادر را نمی فهمیدم اما امشب که یاد دعواهای بچگی افتادم معنی حرف مادر را به خوبی درک کردم.وقتی کنار مزار شهید
چای سیاه
-
تاریخ: 1396/5/7 ساعت: 5:31
گفت"ما چای سیاه نمی خوریم.چای سبز میخوریم.برای سلامتی بهتر است."سخنش را پذیرفتم و من هم بعد از آن چای سبز خوردم.چای سبز بیمزه بود و نخوردنش بهتر از خوردنش بود.هر بار که برای مهمانها چای سیاه دم میکردم یک فکر در ذهنم جولان میداد"پس چرا پدر چای سیاه و پررنگ میخورد؟"وقتی دختر خانه بودم.مادر آب را می جو
مرز
-
تاریخ: 1396/3/8 ساعت: 6:01
هوا پر از گردوخاک بود با این وجود از زندان خانه بیرون زده بودیم تا سرزمین گردوخاک زده را سیاحت کنیم.مقصد نامعلوم و مسیر غربی-شرقی بود.دلم می خواست آن جاده پایانی نداشته باشد.شاید آن لحظه احساس پسر ماهاتون را درک میکردم.می گفت"اگر به حرف مادرم گوش کنم دکان بزنم و یک جا آرام بگیرم.دلم از حبس در چاردیو
باران
-
تاریخ: 1396/3/8 ساعت: 6:01
آخرین باری که به دیدنم آمده بود با خود فکر کرده بودم که این آخرین بار است که پیرزن را می بینم و عمرش به دیدار دوباره نمی کشد.انگار خیالم راحت بود که حالاحالاها موت به سراغ من نمی آید و به خاطر عمر بیشترش او با درصد بالاتری در تیررس مرگ است در حالیکه با سیر صعودی تصادفها من که هر روز به مدرسه می رفتم
آموزش بدون پرورش
-
تاریخ: 1396/3/8 ساعت: 6:01
یک من برگه روی هم تلمبار شده بود.همکارم گفت"وییی این همه برگه را کی تصحیح می کنی؟"گفتم"تصحیح نمیکنم.فقط خواسته ام دانش آموزان کمی درس بخوانند و به خود بیایند."حرفش انگار تلنگری بود که یادآوری کند که برگه ها را دور نیندازم.سر کلاس که رفتم.از بچه ها امتحان نگرفتم به هر نفر چند برگه دادم تا تصحیح کنند.
پیاده روی صبحگاهی
-
تاریخ: 1396/3/8 ساعت: 6:01
از کوچه صدای گام ها و حرفهای نامفهوم مردانی که برای پیاده روی صبحگاهی از پیاده رو در حال عبور هستند به گوش می رسد.در دل می گویم خوش به حالشان و باز با خود می گویم"اگر به جای پیاده روی و گز کردن خیابانها و بیابانها مانند مردان قدیمی کج بیل را روی شانه می گذاشتند و لنگ چرکینشان را روی سر می انداختند و
قلندر
-
تاریخ: 1396/3/8 ساعت: 6:01
عمه با سروصدای همیشگی اش آمده و احوال پرسی گرمی می کند.حالش را می پرسم و خوشآمد میگویم.نگاهی به چهره اش می اندازم.دیگر آن جذابیت گذشته را ندارد.تمام دلربابی اش در شباهت به پدر بود و گویی آن شباهت خاص دیگر رنگ باخته است.عمه از گذشته داستانهای تکراری زیادی می داند.هر کدامش را بیش از چندبار برایم تعریف
تفاوت
-
تاریخ: 1396/3/8 ساعت: 6:01
گفته بود که درد به دلش رسیده و برای تسکینش بی هدف در خیابانهای ملک غریب راه می رود.من از پشت تلفن و فرسنگها فاصله دلم برایش سوخت و در دل برایش آرزوی عافیت کردم.گوشی را که قطع کردم در دل گفتم"چه خوب است که یک مرد می تواند در نیمه شب خیابانها را گز کند و چه بد است که زنها از این حق مسلم محرومند.اگر هم
قبرستان
-
تاریخ: 1396/3/8 ساعت: 6:01
گفت"بله می خواهم."گفتم"شرط دارد!"گفت"چه شرطی؟"گفتم"به هیچ کس نگویی که به قبرستان رفته ایم."گفت"حتی به پدر؟"گفتم"حتی به پدر!"این بار برخی از کوچه ها رنگ آسفالت گرفته بودند و من در کنار پسر ده ساله احساس امنیت بیشتری میکردم.صدای پارس سگی هر دویمان را به وحشت انداخته بود اما خوشبختانه سگ درون خانه ای د
انتخابات
-
تاریخ: 1396/3/8 ساعت: 6:01
مدرسه پر بود از زنهایی که برای رای دادن آمده بودند.ماموری که سجل ها را تحویل می گرفت سعی در مرتب کردن صف داشت اما تلاشش بیهوده بود.معلمهایی که داخل سالن مدرسه نشسته بودند در کارشان سست بودند.چالاک نبودند.داخل سالن که میشدی تازه متوجه میشدی که یک صف طولانی داخل سالن و یک کلاس انتظار را هم پیش رو داری
غوث
-
تاریخ: 1396/3/8 ساعت: 6:01
عمه میگفت"قبل ترها هر کس اسم حضرت غوث را غوث خالی ادا میکرد یا بی احترامی میکرد.سرش در جا کنده میشد."مردمان پیش حضرتش رفتند و از این تنبیه سخت گله و شکایت کردند یا در مورد علتش سوالی شدند و درخواست کردند چنین تنبیهی برداشته شود یا حداقل فقط زیان مالی ببیند."درخواستشان اجابت شد و تنبیه هلاکت از جانشا
نماز دیگر
-
تاریخ: 1395/9/1 ساعت: 5:14
زنی که رو به رویم نشسته یکریز حرف می زند.نمی دانم او را چگونه از سر باز کنم؟می گویم"نماز عصر خوانده ای؟"با تعجب می گوید"منظورت نماز دیگر است؟"این بار من در عجب می مانم که او این کلمه ی کتابی را از کجا در لهجه ی غلیظ بلوچی اش جای داده است؟"در دل می گویم"لابد اصالت زبانش از من بیشتر است."رو به او می گ...
باد شمال
-
تاریخ: 1395/9/1 ساعت: 5:14
باد سرد که می وزد آدمها و شاید زنها دوست دارند که به درون خانه ها بخزند.کنار سماور بنشینند.یک چای داغ برای خود بریزند.کتاب به دست بگیرند و برای خود یک داستان بخوانند.اما این آرزو در عمل کمتر جامه ی عمل می پوشد.قانون این است که همیشه یک نفر پیدا شود و بی خبر از افکارت خلوتت را به هم بزند.این قانون طب...