گفت"ما چای سیاه نمی خوریم.چای سبز میخوریم.برای سلامتی بهتر است."سخنش را پذیرفتم و من هم بعد از آن چای سبز خوردم.چای سبز بیمزه بود و نخوردنش بهتر از خوردنش بود.هر بار که برای مهمانها چای سیاه دم میکردم یک فکر در ذهنم جولان میداد"پس چرا پدر چای سیاه و پررنگ میخورد؟"وقتی دختر خانه بودم.مادر آب را می جوشاند و چای سیاه را در فلاسک دم میکرد.آن را کنار تخت پدر میگذاشت و خود پی کارش میرفت.گاه من کنار پدر می نشستم و از آن چای فلاسکی میخوردم.مزه خاص خودش را داشت.بزرگتر که شدم یاد گرفتم که خودم چای درست کنم.آب را جوش می آوردم و برای راحتی کار بعد از خاموش کردن زیر کتری چای خشک را درون کتری می ریختم و چای خودش دم می کشید.چایی که درست میشد سیاه و مثل زهرمار بود اما باز مزه ی خاص خودش را داشت.بعدها یاد گرفتم که چای را درون قوری دم کنم.من و پدر چای پررنگ و سیاه می خوردیم.من بزرگ شده بودم و دیگر مادر می توانست با خیال راحت با زنان دیگر به دید و بازدیدهایش برسد.پسرها هم پی بازی و تفریح خود بودند.آن روزها شاید معنای "دختر مونس پدر است."را نمی فهمیدم اما بعدها معنی اش را خوب یاد گرفتم.من هر بار که کنار پدر نشستم و چای تلخ و سیاه خوردم.یک درس یک داستان و یک شرح از چگونه زیستن را آموختم.اما آن روزها نفهمیدم که چرا پدر آن همه چای سیاه و تلخ میخورد.این روزها بعد از سالها جواب سوالم را کشف کرده ام.دیگر پدری وجود ندارد که کنارش چای سیاه بخورم اما خودم که وجود دارم.چای سبز را کنار گذاشته ام و بار دیگر چای پررنگ و جور می خورم.شوهرم می گوید"ای معتاد!معده ات داغون می شود!"من هم در دل می گویم"اگر قرار به داغون شدن بود باید پیشتر از این داغون میشد!"
برچسب:
نویسنده: مانی رفیعی
تاريخ: شنبه
7 مرداد
1396 ساعت: 5:31