شکایت - تاریخ: 1396/7/22 ساعت: 19:56
خانم مدیر دلخور گفت"سر کلاس که بودید.پدر دانش آموزی آمد و هر چه لایق خودش بود نثارم کرد."گفتم"چرا عصبانی بود."با تاسف گفت"کتاب دخترش گم شده.مرد ادعا داشت که برای پیدا کردن شی گم شده هیچ کار مثبتی صورت نداده ایم."گفتم"آخر قانع شد یا عصبانی رفت؟"گفت"عربده زنان رفت و گفت برای شکایت به آموزش و پرورش می ...
روان - تاریخ: 1396/7/22 ساعت: 19:56
زنها،مردها و کودکان بیمار در کلینیک دکتران روی صندلی های انتظار به انتظار نشسته بودند.بیشتر زنها با وجود گرمی هوا نقابهای سیاه زده بودند.فقط چشمانشان پیدا بود.نمیدانستی که صاحب چشمانی که نظاره ات میکنند یا احوالت را میپرسند چه کسی است؟فقط میتوانستی از چهره ی مرد یا کودکی که همراهشان بود ایل و طایفه ...
خوشبختی - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 19:47
گاهی یک دختر را که عروس می کنی ته دلت می گویی"دخترمون حیف شد."گاهی هم یک پسر را داماد می کنی و تجربه ته دلت می گوید"وای!این پسره حیف شد."حالا در دل من هم حکایت همین داستان است.با وجود حفظ ظاهر و آرزوهای خوشبختی که نثار شد.ته دلم می گوید"فلانی حیف شد!"هر چه هم می خواهم ته دلم را راضی کنم که مهم علفی ...
خانه - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 19:47
ته دلم می دانستم که دست و پا میزنم اما نمی دانستم که آخر غرق می شوم یا به ساحل نجات می رسم.بر در و دیوار خانه متروک گرد کهنگی نشسته بود.روی پله ها که می نشستی چیزی بیشتر از آن لایه خاکی که روی دیوار نشسته بود سنگینی میکرد.چیزی که فقط با دستمال خیس یک زن پاک نمیشد.تمام گردگیری ها و شستن ها که تمام شد...
چال - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 19:47
یک بار هم دختر را ندیده و به خواستگاری یک عکس رفته حالا هم نامزد کرده.گفتم"مگر با هم به آزمایشگاه و مشاوره نرفتید؟"می گوید"چرا اما نقاب زده بود."در دل متاسف شدم. خندیدم و گفتم"حالا فرصت برای دیدنش زیاد است."لبخندی زد و گفت"وقتی می خندد مثل تو روی گونه اش چال می افتد."یک لحظه هنگ کردم.در دل گفتم"پسرک...
تاسف - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 19:47
انگار شستشان خبردار شده بود که در خانه به جز من و مادرم کسی نیست.با لباسهای سفید و ریشهای بلند پشت در هال ایستاده بودند و اجازه ورود می خواستند.تکه های لباس جدیدی که تازه به خیاطی برده بودم وسط هال پخش و پلا بود.من با موهای پریشان و لباس آستین کوتاه و اطمینان به عقربه های ساعتی که یازده شب را نشان م...
خالی - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 19:47
یک کیلو نبات به دستم می دهد و می گوید"اینها را خودم درست کرده ام. چیز قابل داری نیست."کیسه نباتی را از دستش می گیرم و می گویم"راضی به زحمتتان نبودم."خداحافظی می کنم و راه می افتم.هدیه اش روی میز آشپزخانه افتاده و خاک میخورد.اگر سالها قبل بود آن را مستقیم در سطل آشغال انداخته بودم ولی من دیگر آن آدم ...
کنکور - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 19:47
آنقدر من من کرده بود که فکر میکردم بچه های مدرسه اش همه با رتبه های عالی کنکور را درمی نوردند.مانور دادن و قیافه گرفتن بر سر رتبه آوردن بچه های مردم در کنکور برایم مسخره به نظر می رسید ولی همان حس مرموز زنانه ته دلم می گفت"کاش دانش آموزان امتحان را گند بزنند و تو از من من کردن بیفتی"مدرسه ها که تعطی...
مرده شورخانه - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 19:47
می گوید"اولین بار که حمام خانه پدری تان را دیده ام وحشت کرده ام."گفتم"چطور؟"گفت"کاشی که نبود.با آن سیمان سفید دیوارها و کفش مثل مرده شورخانه میماند."از تشبیهش بدم آمد و گفتم"خب آن وقتها به خاطر آنکه هزینه اش کمتر شود سرویس بهداشتی ها را کاشی و سرامیک نمی کردند.حالا روزگار عوض شده و ساختمانها رنگ و ر...
رنگ رنگی ها - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 19:47
گفت"ببینیم و تعریف کنیم که وقتی فلانی بخواهد زن تهرانی بگیرد چطور میخواهد شماها را با این لباسهای رنگ رنگی به تالار عروسی اش ببرد؟تصورش را بکن.خیلی ضایع است."تصورش را کردم.لباسهای رنگی مان آنقدر که او میگفت ضایع نبود.اصالتی را به نحو احسن حفظ کرده بودیم و رنگ اروپایی نگرفته بودیم.اینکه لباسهای رنگی ...
درویش - تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 12:35
آدمها هر لحظه که از عمرشان میگذرد یک گام به زوال نزدیکتر می شوند.آخرین بار که او را دیده بودم سرحال تر و فربه تر بود اما این بار به قول مادرم مثل چوب خشک شده بود.وقتی مردان اینجا لاغر می شوند به ذهن کمتر کسی می رسد که مثلا از شدت ریاضت یا ورزش یا. ..به این حالت رسیده.بیشتر مردمی که فکرشان را بر زبان...
منظره - تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 12:35
تلی از آشغال کنار دیوار پشتی خانه ماهل جمع شده بود.آشغالهایی که قسمتی از آن را سوزانده بودند و منظره ناخوشایندی را به وجود آورده بودند.کودکان با دمپایی های پلاستیکی و لباسهای چرکین از کنارشان میگذشتند و به دکان پسر ماهل می رفتند.بستنی های قیفی را که از مغازه خریده بودند لیس می زدند و منظره آشغالها ر...
درد فقر - تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 12:35
حیاط خانه متروک پر از خاک بود.باد خاکها را چرخانده و در گوشه ای چپانده بود.باد بلوچستان بی رحم و سوزاننده است در تابستان از گرما و در زمستان از سرما آدم و اشیا را می سوزاند.اتاقها را تمیز کرده بودم اما توان غبارروبی حیاط به آن بزرگی را در خودم نمی دیدم.با آنکه روفت و روب بیشتر جزو کارهای زنانه تقسیم...
اعتقاد - تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 12:35
گفت"من اعتقاد دارم که نباید فرزندانمان را مثل خودمان بار بیاوریم."آن لحظه چون درگیر مساله دیگری بودم به حرفش اهمیت زیادی ندادم اما بعد از چند روز آن سخنش در ذهنم کش و قوس خورد و آخر به این نتیجه رسیدم که او به سخنش آنقدرها هم اعتقاد ندارد یا اگر اعتقاد دارد در عمل آن را اجرا نکرده است.او از بدو تولد...
کادو - تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 12:35
دیدن فلاکت آدمهای پولدار و خسیس از گند هر مردابی کریه تر است.من از تلگرام در حال گفتگو با او بودم و از پشت فرسنگها فاصله تعفن مردابی را که در آن دست و پا میزد حس میکردم.میخواست دخترش را عروس کند از قبل برای عروس هدیه ای گرفته بودم.هدیه ای در خور که نه سیخ بسوزد و نه کباب.در لابلای چتهایش و شاید به ن...
جماعت - تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 12:35
فکر میکردم دیگر عصر تبلیغ جماعتی ها سوخته است اما آنها هنوز پابرجا هستند و به قول عمه از غیبت خلق هم که شده هنوز بر اعتقادات خود پافشاری میکنند با آنکه در عمل و خانواده آن را دزدکی اجرا نمیکنند.همزمان که ماشین دم در خانه نگه داشت جماعتی از آنها زنگ در خانه همسایه را میفشردند.من در ماشین را برای مادر...
نماز جماعت - تاریخ: 1396/5/14 ساعت: 23:10
مغرب بود.کنار مسجدی نگه داشتیم که مصلایی مخصوص زنان داشت.زن و دختری مشغول عبادت بودند.صدای امام جماعت بوسیله بلندگویی در نمازخانه زنان هم پخش میشد.از حرکات زن و دختر معلوم بود که به ملا اقتدا کرده اند و همراه او نماز می خوانند.من رکعت آخر رسیده بودم و رسم جماعت خواندن و چگونگی اقتدا به ملا را نیاموخ
یادبود - تاریخ: 1396/5/14 ساعت: 23:10
مراسم پرسه بود.زنها جمع شده بودند تا یاد کسی را که درگذشته بود گرامی بدارند و در حین این یادبود به حرفهای ملا زیتون که بالای منبر رفته بود هم گوش کنند.زیتون در لابلای صحبتهایش گفت"اسلام اسلام است چه معنی دارد که سر اینکه که فلانی شافعی،مالکی یا هر فرقه ای که هست جدل کنیم؟"جلوتر که رفت گفت"در پاکستان
سیاه و سفید - تاریخ: 1396/5/14 ساعت: 23:10
کتابی در مورد کرامت و کراهت زن قبل و بعد از اسلام بود.بیشتر آن را خواندم و بعد کنار گذاشتم.دانستن و ندانستن حقیقتهایی که بارها تجربه کرده ای و به نوعی ماست مالی شده چه فایده ای داشت؟
...بخش - تاریخ: 1396/5/7 ساعت: 5:31
مادرم گفت"صبح تا شب همین کتاب دستت است.کاش کمی دلت می سوخت و چند جز از قرآن هم می خواندی.یا حداقل یک جفت زی آستین برای خودت می دوختی."رو به او و دخترعمو گفتم"شما خودتان را کشتید برای زی آستین و سوزن دوزی اما من خوشم نمی آید.من خودم را هم کشته ام برای کتابک"مادرم رو به دخترعمو گفت"حرف امروزش یادت بما

برچسب‌های محبوب

کلات سرباز | نماز دیگر