خاک رس
-
تاریخ: 1395/9/1 ساعت: 5:14
از دانش آموزان می پرسم "بلوچ به خاک رس چه می گوید؟"ریحانه دستش را بالا می گیرد و می گوید"تا جایی که به یاد داریم خاک رس ،خاک رس است.به ما کلمه ی دیگری یاد نداده اند."دختران دیگر می گویند"معنی بلوچی دارد ولی یادمان نمی آید."فریده که از یک روستای دور و مرزی به این مدرسه آمده است.دستش را بالا می گیرد و...
دفتر
-
تاریخ: 1395/9/1 ساعت: 5:14
جلوی در دفتر مدرسه که می رسم یاد حرف سحر می افتم.برای چندمین بار بعد از من سر کلاس آمده بود.به او گفتم"برو دفتر و بگو بعد از معلم سر کلاس رفته ام."خندید و گفت"خوب اجازه بدهید بیایم داخل یکی از دفترهای خودم بروم.بهتر از دفتر مدرسه است."قبل از آنکه حرفی بزنم.بچه های دیگر بابت حرفش به او نسبت بی ادبی د...
سینوکان
-
تاریخ: 1395/9/1 ساعت: 5:14
چند بار از کنار قلعه ی خشتی و گلی سینوکان جالق گذشته بودم.یک بار با خودم گفته بودم"خوب این هم یک بنای گلی است مثل بناهای دیگر احتیاج به دیدن ندارد."بار دوم آنقدر آن را کوچک دیده بودم که دلم نخواسته بود به خود زحمت دیدار بدهم.بار سوم وقت تنگ بود و آرام از کنارش گذشتم.اما این بار از سر بیکاری یا هر دل...
اسارت
-
تاریخ: 1395/8/21 ساعت: 2:43
به نظر خود تمام جوانب کار را سنجیده بودم و در تکمیل ظرفیت دانشگاه پیام نور شرکت کرده بودم.وقتی نتیجه قبولی آمد.به دلیل بعد مسافت به جز چند نفر کسی آن را تایید نکرد.هیچ کس دوست نداشت که یک زن یک مسیر طولانی را برای ادامه تحصیل بپیماید.انگار قوانین اجتماع در قیاس با قوانین سالی که تربیت معلم قبول شده ...
سخن بیهوده
-
تاریخ: 1395/8/19 ساعت: 4:29
برای آدمی که مست است هر چه از لاف عقل بگویی بیهوده است.دخترهای کلاس درس نخوانده بودند.به وقت تدریس درس جدید هم حوصله ی گوش دادن نداشتند.مثلا زینب ترجیح داده بود برای بغل دستی اش از تولد خواهرزاده اش بگوید تا قانونی از فیزیک بیاموزد.زینب قانون کلاس را نیاموخته بود یا آموخته بود و نمی خواست زیر بارش ب...
حماقت
-
تاریخ: 1395/8/18 ساعت: 13:54
از سوراخ کوچک روی در طنابی آویزان است.آن را می کشم و در باز می شود.یاد خانه ی کودکی های خود می افتم.یک روز خانه ی ما هم زحمت قفل و کلید نداشت.سیم دل در را که می کشیدی در خانه باز می شد.قسمتی از حیاط خانه محل رفت و آمد همسایه ی دیوار به دیوار بود.در کوچکی خانه ی آنها را به خانه ی ما وصل کرده بود و ای...
کپات
-
تاریخ: 1395/8/2 ساعت: 10:57
کنارش می نشینم و احوالش را می پرسم.خدا را شکر می کند و می گوید"این سومین بار است که به خانه تان می آیم.کجا هستی که در را باز نمی کنی؟بار آخر برایت کپات(سبدی که از داز درست می شود)کوچکی آورده بودم.آن را به مغازه دار رو به روی خانه تان تحویل دادم.آن را تحویل نداد؟"وقتی اسم کپات را می آورد خنده ام می گ...
همرنگ
-
تاریخ: 1395/7/30 ساعت: 1:23
دخترها با لباس فرمی که پوشیده اند یک رنگ شده اند.این یکرنگی آنهایی را که به دلایلی همرنگ جماعت نیستند لو می دهد.مریم دیروز مقنعه ی صورتی پوشیده بود.بچه های پولدار کلاس او را مسخره کرده بودند.مریم امروز با مقنعه ی جدید به مدرسه آمده بود.او باز هم مورد تمسخر همکلاسی هایش قرار گرفته بود.بچه ها گفته بود...
دریای مکران
-
تاریخ: 1395/7/26 ساعت: 1:02
برای فرار از هیاهوی زندگی به چابهار رفته بودم.آب تنی در سواحل رمین دور از چشمان متعصب بلوچ حال دیگری داشت.با آنکه مجبور بودم به رسم زن بودن با حجاب کامل دل به دریا بزنم اما همان شنای محجبه هم خالی از لطف نبود.من طبق معمول از دید چپه ی خودم به موضوع می نگریستم.پوشش پسر و شوهرم با پوشش لایه در لایه ی ...
رأی
-
تاریخ: 1395/7/14 ساعت: 6:38
خدا نبود.پیغمبر هم نبود حتی امامزاده هم نبود تا به ضریحش پارچه ی سبز گره بزنی و به انتظار برآورده شدن آرزویی بنشینی اما با وجود تمام نبودنها احراز منصبی او را از ما رتبه دارتر کرده بود.در پله های ترقی اموزش و پرورش چند پله از ما بالاتر نشسته بود و معلوم است که هر کس در پله ای بالاتر بنشیند.پایین دست...
نگاه
-
تاریخ: 1395/7/11 ساعت: 3:13
کلید درب بازکن را می زنم.زنی سیه پوش وارد حیاط می شود.طرح شلوارش از همان مدلهای قدیمی ست که زنهای نسل گذشته می پوشیدند.قبل از سلام و علیک در دل می گویم"آفرین!اصالتت را خوب حفظ کرده ای."
چهره ی آشنا
-
تاریخ: 1395/7/6 ساعت: 22:27
آن روز بابت مشکلی که به بن بست رسیده بود.از دست خودم و خدا عصبانی بودم.آنقدر دلخور بودم که از نماز ظهر به خواندن چهار فرض اکتفا کردم.فکر می کردم خدا با این کارم تنبیه می شود.با همان گله و خشم وارد کلاس درس شدم.در دوران تمرین معلمی استادی گفته بود."معلم خوب وقتی وارد کلاس می شود باید!تمام غصه ها،خشم ...
کریستال
-
تاریخ: 1395/6/30 ساعت: 21:43
برای چندمین بار پسرش را به کمپ ترک اعتیاد برده است.در دل او را تحسین می کنم.نمی دانم که چند سال از عمرش را صرف بازپروری پسرش کرده است؟ولی می دانم که اگر زن دیگری جای او بود تا حالا میدان را خالی می کرد.هر بار که گفته بود می خواهد پسرش را برای ترک به فلان جا ببرد.من به جای آن زن احساس خستگی و نا امید...
تلخ
-
تاریخ: 1395/6/24 ساعت: 15:04
استراحتم کامل نبود و مخم کار نمی کرد.گوشی موبایلم به صدا در آمد.نگاهی به صفحه ی موبایل انداختم و با بی میلی جواب دادم.زنی که پشت خط بود ید طولایی در درد و دل کردن داشت.بعد از احوال پرسی گفت"فلانی می دانی چه شده است؟"گفتم"نمی دانم.تو بگو که چه اتفاقی افتاده است؟"خندید و گفت"پسرم با دوستش به شهری دور ...
سفر
-
تاریخ: 1395/6/24 ساعت: 15:04
دور عروسی ها به سر رسیده و نوبت به مسافرت ها رسیده است.هر کس برای خود سفر به شهری را برگزیده است.بعضی چابهار و بعضی خارج از استان را انتخاب کرده اند.من با بیشتر آنها که فامیل درجه یک بوده اند همسفر بوده ام و چند سال است که به این نتیجه رسیده ام که همسفر کسی نباشم.هر بار که آنها یاد مسافرت می افتند ب...
خر پول
-
تاریخ: 1395/6/24 ساعت: 15:04
رو به شوهرم می گویم"در این اداره جات کسی را نمی شناسی که قانون بازنشستگی زنها را بیشتر از من و تو بلد باشد.یکی که دقیق بگوید یک زن و بهتر بگویم یک معلم زن کی بازنشسته می شود"شوهرم می پرسد"چرا؟باز چه اتفاق جدیدی افتاده است؟"لبخند تلخی می زنم و می گویم"هیچی!باز بوی ماه مهر به مشام می رسد.""پس بگو جریا...
؟
-
تاریخ: 1395/6/24 ساعت: 15:04
فقط اسم و رسمشان را شنیده بودم و از نزدیک آنها را ندیده بودم.محاسن بلند و کلاه ملایی شان خودنمایی می کرد.با خانواده به دیدار مادرم آمده بودند.دودل بودم که چگونه به آنها خوش آمد بگویم.آیین رفتار با ملاها را بلد نبودم.عاقبت به رسم معمول رفتار کردم.آنها را آدمهای معمولی فرض کردم در حالیکه ته دلم می دان...
پشیمان
-
تاریخ: 1395/6/24 ساعت: 15:04
پشیمان بود و برای پشیمان شدن دیر بود.گفت"کاش دخترم را به این پسره شوهر نمی دادم.خرما نبود که مزه اش کنم و خوب و بدش را بفهمم."حرفش را قبول نداشتم.دخترش نمی خواست با مردی که حالا شوهرش بود ازدواج کند.او را مثل خیلی از دختران دیگر به زور راضی کردند و به خانه ی بخت فرستادند.دخترک اول مقاومت کرد و آخر ب...
زاویه ی دید تاریک من
-
تاریخ: 1395/6/24 ساعت: 15:04
جایی مطلبی از یک عارف نامی خواندم که ارزش و لذت نگهداری از پدر و مادر از کار افتاده را گوشزد می کرد.اینکه با از کار افتادگی والدین و شروع مراقبت از آنها نوبت به جمع آوری ثواب می رسد.من در دل حرف عارف ربانی را نفسی خواندم که از جای گرم بیرون می آید.در زندگی واقعی جایی که پای عمل به میدان می آید.این م...
تیس
-
تاریخ: 1395/6/24 ساعت: 15:04
از آخرین باری که آن خانه ی روستایی را از صاحبش قرض گرفته بودیم بیش از یک سال می گذشت.سال قبل از سادگی آن اتاق آجری بسیار لذت برده بودم.از خواب که بیدار می شدی می توانستی طلوع خورشید را از پشت دیوارهای کوتاه حیاطش تماشا کنی.آن خانه ی ساده در روستای تیس حس آرامش را تقویت می کرد.من دوست داشتم در حیاط خ...